تبليغاتX
شرح درد اشتیاق

شرح درد اشتیاق

نمایشگاه امسال!!

 

خیلی وقته که وقت نکردم به وبلاگم سری بزنم

اما حضور مداومم توی نمایشگاه مطبوعات منو ترغیب کرد برای نوشتن چندتا جمله ..

حتی کوتاه..

یه تجربه جدی به عنوان یه عضوی از اصحاب رسانه!!!!!!!!!!!!!!

به یمن انتخاب سردبیر و اعتمادش....

تجربه خیلی خوبی بود..

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/13ساعت 20:40  توسط خاطره  | 

وقتی کل تیم مشکل دارد!

وقتی کل تیم مشکل دارد!!!

 "دریک جلسه ، مدیرفروش بابت میزان فروش بسیارکم کارمندان به آنان پرخاش کرد و گفت: تا دلتان بخواهد بازدهی کم داشتیم و عذرو بهانه فراوان!

اگرنمی توانید ازپس کارتان برآیید گمان می کنم کسان دیگری باشند که منتظر فرصت هستند تا محصولات ارزشمند ما را بفروشند.

سپس روبه بازیکن حرفه ای فوتبال بازنشسته ای که به تازگی استخدام شده بود کرد و گفت: اگریک تیم فوتبال ببازد چه می شود؟ بازیکن ها را عوض می کنند نه ؟

سنگینی سوال باعث چند ثانیه سکوت شد.

سپس بازیکن سابق فوتبال پاسخ داد: جناب مدیر، راستش اگر کل تیم مشکل داشته باشد معمولا مربی جدید می گیریم."

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/25ساعت 21:31  توسط خاطره  | 

بدون شرح...

 
بنده آنی که در بند آنی 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/21ساعت 22:26  توسط خاطره  | 

هیچ چیز نمیتونه منو ناراحت کنه...

 

اولای خبرنگاری همه چی به نظرم جذاب و عالی میومد .....

حالا هم همینطوره شاید خیلی عالی و جذاب تر هم شده باشه ...

به غیراز اتفاقات مهر و آبان امسال که منو با سه هفته خونه نشینی روبرو کرد همه چی بهتر داره رقم میخوره

رفتن به سرویس سیاسی...

بستن دوتا گزارش که هردوی اونها هم از تلویزیون پخش شد ...

آشنایی با اعضای سرویس سیاسی که همشون خیلی مهربون و خوبن ...

و....................!

 آشنایی با فردی که پیشنهاد نوشتن مقالات تحلیلی اقتصادی رو بهم داد هم یکی از بهترین اتفاقات امساله

و حالا نوشتن این مقالات جزء شیرین ترین فعالیت های دوران خبرنگاری من شده ...

.

.

.

.

میخوام از همه اونهایی که با اذیت ها و نامهربونیها و تهمت هاشون زمینه پیشرفت چندین درصدی رو واسه

من مهیا کردن تشکر کنم ....

امیدوارم همیشه اسباب خیر باشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/15ساعت 12:39  توسط خاطره  | 

کاغذ سفید

 

...

کاغذ سفید را هرچقدر هم که زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد

برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.......

...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/02ساعت 16:17  توسط خاطره  | 

به بهانه سوم شعبان ......... تولدم

 

 

گاهی گمان نمیکنی و نمی شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت 13:53  توسط خاطره  | 

روزهای سخت

 

نمیدونم غصه خوردن واسه اتفاقات شاید به اصطلاح ساده درسته یا نه

اما ..................

دیروز و امروز خیلی سخت گذشت..

چرا بعضی ها از انسانیت بویی نبردن ؟

چرا بعضی ها عقده گره های باز نشده زندگیشون رو بر سر دیگران خراب میکنن؟

چرا بعضی ها تحمل موفقیت دیگران رو ندارن حتی به قیمت رشد خودشون؟

.

.

.

.

و یه عالمه چرای دیگه و شاید بی جواب.........................................

دلم خیلی گرفته

اما ..

در این بین یه عزیزی چند تا جمله گفت که حیفم اومد ننویسم ..

« توقف در زمان و غصه حادثه تلخ رو خوردن جلوی پیشرفت آدم رو میگیره .......

                                                             برخیز.. چاره کن.. فکر دوباره کن.. »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/19ساعت 23:19  توسط خاطره  | 

........... بادکنک

 

مردی بود که از طریق فروش بادکنک در یک فروشگاه زندگی می کرد

او بادکنک هایی به رنگهای قرمز سبز زرد و آبی داشت ..

هروقت میزان فروش او کم می شد یک بادکنک پر از گاز هلیوم به هوا می فرستاد

وقتی کودکان بادکنک های او را می دیدند به طرف او می دویدند و هر کدام یک بادکنک می خریدند..

او هر روز این کار را ادامه می داد ..

روزی احساس کرد که کسی پیراهن او را از پشت می کشد

به دور و بر خود نگاه کرد و پسر خردسالی را دید که از او می پرسد:

اگر شما یک بادکنک سیاه به آسمان بفرستید آن بادکنک سیاه نیز بالا می رود ؟

مرد پاسخ داد :

رنگ بادکنک نیست که باعث بالا رفتن آن می شود بلکه به علت ماده درون آن است

.

.

آن چیزی که درون ماست باعث بالا رفتن و موفقیت ما می شود

و آن چیز ....................... نگرش های ماست!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 17:39  توسط خاطره  | 

دو قطره عشق

 

دو قطره عشق روی کاغذت می چکانم

تا ترانه ات درختی شود ..

بر شاخه اش مرغ عشقی خانه کند

و بر فرازش ابری آشیان

که تا باران ببارد..

دو قطره عشق می چکد بر کاغذ و ترانه و جهان

هر آنچه داشتم آبی عشق بود............ به رنگ چشمانت

هر آنچه مانده است خاکستری انتظار است .............به رنگ چشمانت

حالا دلم هیچ رنگی را نمی خواهد

جز رنگ زنگ صدای تو

 

                                                                   دلم برای شنیدن صدایت هم تنگ است 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 18:18  توسط خاطره  | 

درد دل من نگفتنی است...

 

این دردها به درد دل من نمی خورند

                                                  این حرف ها به درد سرودن نمی خورند

شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال

                                                   اما به شیوه غزل من نمی خورند

 

                                                                                             «قیصر امین پور»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 19:55  توسط خاطره  | 

ای کاش ...

 

ای کاش

 امواج پر تلاطم روحت

دمی آرام می گرفت ....

و تو بر کرانه دریای خروشان دلت میدیدی

 نام مرا .........

که تا همیشه قرین لحظه هایت خواهد بود ..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 12:37  توسط خاطره  | 

حافظا..............

 

یه تفالی به حافظ زدم .....

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 20:9  توسط خاطره  | 

ابلاغ ........ لطفا

 

امروز رفتم نمایشگاه مطبوعات

بد نبود .......

شاید هم با کمی اغماض ......خوب بود .......

داشتم به یه موضوعی فکر می کردم ...

همیشه شنیدیم که میگن : معلمی شغل انبیا است ..

اما

مگه نه اینکه خدا توی قرآن میگه :

و ما علی الرسول الا البلاغ

یعنی : هیچ وظیفه ای جز اطلاع رسانی از فرمان خدا به گردن پیامبران

نیست ..

.

.

.

اصحاب رسانه !!

یه کمی به این آیه و مضمونش فکر کنین ..........لطفا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 20:23  توسط خاطره  | 

یه کمی درایت ........ چی میشه مگه ؟

 

درایت بعضیا مثال زدنیه .........

اینکه یه نفر با نگاهت بفهمه که نباید چیزی بگه .......

اینکه با یه نگاه بهت حالی کنه که الان بهتره چیزی نگه .......

اینکه با یه جمله در موردت حال بعضیا رو جا بیاره  ........

اینکه ...............

خدایا ممنون که آدمای با درایت رو سر راه ما قرار میدی .......

خدایا ممنون که آدمای با درایت رو آفریدی ..........

هرچند به قول بیقرار

هیچ چیز به اندازه فهم و شعور عادلانه تقسیم نشده :

هرکس اعتقاد دارد به اندازه کافی از آن برخوردار است..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 20:13  توسط خاطره  | 

آرزو

 

دیدن بعضی آدما شادی آفرین و دیدن یه عده دیگه تاسف برانگیزه 

کار کردن توی بعضی حوزه ها سهل و فعالیت توی تعدادی از حوزه ها دشواره

هم صحبتی با بعضی ها لذت بخش و هم کلامی با یه عده از آدما زجر آوره

درست و غلطش رو نمیدونم

 اما ...........

تحمل بعضی ها واقعا غیر ممکنه

 اما ...........

وقتی یه نفر زمین و زمان رو بهم می ریزه تا تو رو ببینه و فقط در حد یه سلام نگاهش با نگاهت

آشنا بشه ....... دیدنش میشه .......... آرزو 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 23:9  توسط خاطره  | 

بی نفس

 

 

درسته که گفتن انسان جایز الخطا است

اما خدا جوازی هم واسه خطا کردن برای انسان صادر نکرده .........

 

                                                      هی چپ و راست میگن انسان جایز الخطا است .........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 20:46  توسط خاطره  | 

گاهی دلم واسه خودمم غریبه

 

گاهی دلم میخواد یه چیزایی بنویسم.........

گاهی دلم میخواد یه چیزایی بنویسم که بعضی ها نخونن ........

گاهی دلم میخواد یه چیزایی بنویسم که حرف ته قلبمه اما نگفتنش بهتره........

گاهی دلم میخواد یه کارایی بکنم که دلم میخواد............

گاهی چشمام رو می بندم که بعضی ها رو نبینم به این امید که اونا هم منو نبینن

                                                                                  اما نمیشه .............

گاهی حس میکنم چقدر خدا بین ماها غریبه .............

گاهی واقعا خدا غریبه ............

 

خدایا میدونم تو گاهی اما نه همیشه بین آدما غریبی

 ولی کاری کن که من واسه تو غریبه نباشم ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 22:8  توسط خاطره  | 

سلام

 

ماههاست که منتظرم تا شاید روزی برگرده ............

 رفتن و نبودنش سخت بود........خیلی سخت

اما دو شب پیش که اسمش رو روی تلفنم دیدم خشکم زد...........

باورم نمی شد........

یعنی داشتم درست می دیدم ؟!

آره خودش بود......

توی یه لحظه همه جور فکری کردم .......

یعنی چی شده که با من تماس گرفته ؟

اون کسی نبود که برگرده ..........

اما درست بود .... خودش بود ....

لذت شنیدن صدای گرمش همه وجودم رو آتیش زد....

جواب دادم .... بله ؟

قلبم توی یه لحظه ایستاد و بعد به شدت به تپش افتاد.......

سلام .......خوبی؟

یه جوری سلام کرد و حالم رو پرسید که............

صدای تپش قلبم رو می شنیدم .... نگران بودم که اونم بشنوه .......

چقدر دلم واست تنگ شده ..........

                                                                     و من تا صبح بیدار بودم..........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 13:38  توسط خاطره  | 

روز خوب آشنایی....24 مرداد 88

 

آشنایی با بعضی آدما درسته که تصادفیه اما دست بی صدای خداست.........

آشنایی با یه عزیز .......

آشنایی با یه دوست.........

آشنایی با یه همکار..........

وقتی کار خدا باشه زندگیت رو زیر و رو میکنه و ...........

چقدر خوبه تو اوج تنهایی خدا یه مهربون رو بهت هدیه کنه ........

                                                                            الهی سپاس

                                                                             

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 0:45  توسط خاطره  | 

چقدر همه چیز جالبه

 

تا حالا دقت کردین کلمات آدمها چقدر تحت تاثیر شغلشونه ؟

توی نمازخونه نشسته بودیم ..........

چهار نفر بودیم و سه نفرمون یه نوع گوشی داشتن و هر سه رو کنار هم گذاشته بودن.........

یکی از بچه های سرویس ورزشی  وارد نمازخونه شد و وقتی ما رو دید اومد پیش ما ............

تا نگاهش خورد به اون سه تا گوشی گفت: تیم ملی تشکیل دادین؟

خیلی جالبه که یه دختر به واسطه شغلش مثل پسرا حرف بزنه........

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 23:8  توسط خاطره  | 

بی تاب و توان گشته ام و زار

 

آنگاه که آسمان ابری است

آنگاه که هوا سنگین و غبار انگیز است

آنگاه که زمین مجال زیستن به من نمی دهد

 

نام تو گوارای وجودم می شود و غبار از آئینه زنگار زده جانم می رباید..

نام تو با حضورت عجین می شود ، ابرهای آسمان قلبم می بارند و قطره قطره شبنم آرامش بر برگ

 درختان کویر جانم هدیه می کنند..

 

آنگاه که حضورت تنها یادی است از لحضه های خسته

آنگاه که نام تو تنها مرهمی است بر دلهای شکسته

آنگاه که وجودت جاری است بر آسمان دیده

 

دستانم به دعا بلند می شود...

                                                  «اللهم عجل لولیک الفرج»

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 0:11  توسط خاطره  | 

چو ایران نباشد تن من مباد

 

کاش هیچوقت نبودم تا چنین صحنه هایی رو ببینم

اصلا نمیتونم تصور کنم که این میهن عزیز منه که اینچنین آشوبزده شده..

تصور کشته شدن چند نفر بیگناه در عرض چند روز ......... واسم محاله..

                       خدا کنه هر چه زودتر تموم بشه .........

و تهران همونی بشه که ما همیشه داشتیم..آروم و امن و دوست داشتنی..

.

.

...........................................................................................چو ایران نباشد تن من مباد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 22:27  توسط خاطره  | 

به یه دوست ..

 

دلم میخواهد جوری دیگر بنویسم...........

با آشناترین کلمه و خالصانه ترین احساس......

دوست دارم به جای نوشتن نقش قلبی بکشم .. بسپارم به طنین تا دمادم عشق و ایمان بتپد...

دوست دارم آسمان قلبت آبی باشد و باغ دلت سبز و چشمه چشمت از باران عشق جاری!

دوست دارم نفست گرم باشد و دلت سراسر شادی!

دوست دارم دیدگانت بخندند و لحظه هایت سراسر امید باشند....

دوست دارم لبانت به شادمانی گشاده شوند و گونه هایت سرخی عشق را تجربه کنند....

دوست دارم دنیا به کام تو باشد و کام تو دنیا دنیا شیرین!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 19:52  توسط خاطره  | 

به امید روزهای بهتر

 

وای............

نمیدونم شکه شدم یا خوشحال

همه جور حسی داشتم .......

                                  ذوق

                                       هیجان

                                                شادی

                                                         و شاید یه کمی غرور.......

وقتی دبیر سرویسمون گفت که : کارم عالیه

باورم نمیشد........

تازه اولین خبری بود که تهیه کرده بودم و فکر میکردم که اصلا امکان نداره که دبیر سرویس خوشش

بیاد چه برسه به اینکه ازم بخواد تصویری هم کار کنم ................

 وای که چقدر هیجان زده شده بودم ................

دست دوستم رو گرفتم و محکم فشردم ............

دلم میخواست شادیم رو با یکی قسمت کنم........

چه روز خوبی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 16:45  توسط خاطره  | 

اولین های خبرنگاری

 

خاطره نوشتن یا نه ........ بهتر شروع کنم..

     به خاطر سپردن اتفاقات تلخ و شیرین را دوست نمیدارم چه رسد به نوشتن آنها لیک درخواستی از

سوی عزیزی برای نوشتن خاطرات وشروع آن از اولین روز خبرنگاریم که از روی اتفاق برابر شده است

با سالروز تولدم مرا دست به قلم نمود و اینک با قلمی سیاه برپهنای سپید کاغذ می نگارم...

       این را بگویم که نمی خواهم چون گزارشی خبری بنویسم .. می خواهم چونان نرم خبری شیرین

از سفر خاطره انگیزی به آن سوی دریا و غرق شدن در وسعت بیکرانش خاطراتی نرم بنگارم که هم

ذوق مرا برای ادامه نگاشتن برانگیزد و هم اگر روزی رهگذری چشمان گرم و مهربانش وقایع نوشته های

مرا خواند لبانش به شادی گشوده شود و برای ادامه قرائتش ترغیب گردد..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 22:35  توسط خاطره  | 

نرم نرمک میرسد اینک بهار........خوش به حال روزگار........

 

ساقیا ...........

سایه ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم که چه کن..........

از اهل دلی خود تو بگوی

شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار

میخ نیکی بنشان و ره تحقیق بپوی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 20:55  توسط خاطره  | 

میخواهم تسلیتتان بگویم

 

 امروز آخـرین روز نـزو ل وحی است

                              روزی که حسن غریب مادر میشود...

                                                           و رضا چشم انتظار خواهر می ماند...

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 20:42  توسط خاطره  | 

چند روزی است که باران نمی بارد

 

چند روزی است که باران نمی بارد و تازه همین دیروز فهمیدم که

 ابرها هم دارند به ما خیانت می کنند...


نمی دانم ، مشکل از دستان من است یا خاک گلدانها و یا اصلاً همین باران


که هر چه مریم و نرگس می کارم بویی ندارد..!


دیدی چه شد؟!!.. می خواستم نام تورا بنویسم ، نمی دانم چه شد که نوشتم .. مریم ، نرگس..
شاید قلم ...
نه ...
شاید کاغذ ...
آن هم نه...
دارم به خودم خیانت می کنم...

*سید جعفر حسینی*

این نوشته ها دلنوشته های دوست عزیزم آقای حسینی است ........

لطف کرده منت گذاشتن و اجازه دادن تا این مطالب رو به عنوان پست استفاده کنم .......

ازشون ممنونم و واسشون آرزوی سلامتی دارم ......

وب سایت بسیار زیباشون هم با عنوان سکوت در پیوندها قرار داره که به دوستان مهربونم توصیه میکنم

حتما دیدن کنن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 14:45  توسط خاطره  | 

تا درودی دیگر.............. بدرود

 

دوستای گلم سلام

این چند وقته یه کمی گرفتارم .......

میرم .. بعد از کنکور برمی گردم .......

اما نظرات قشنگ و با محبتتون رو میخونم ..........

                                                      دوستیتان پایدار

                                                     التماس دعا ...........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 20:59  توسط خاطره  | 

دستم به قلم نمی رود انگار

  

قلم به دست گرفتن و نوشتن دشوار نیست

اما گاه جوهر درون خشکیده است و دست به قلم نمی رود انگار

نوشتن از باید فراموش کردن کسی که نمی توان به خاطراتش سپرد .......

آری ! دستم به قلم نمی رود انگار....

دل زخمی است .. شانه ها تبدار .. بغض در گلو مانده

گاه دلتنگی را باران دیده آرام می نمود اما اینک دل جاری از دردی است که حتی

اشک مجالی برای آمدن ندارد ..که او نیز خشکیده است !

من رفتنت را تحمل نتوانم کرد چه رسد فراموش کردنت را !

از من نخواه .... نخواه که تو باشی اما در قلب من نه ..

آیا واقعا باید باور کنم..

رفتنت را

فراموش کردنت را

نبودنت را

نه ........ باور نمی کنم !

تنها امید من لحظه ای دوباره شنیدن صدای توست !

می دانم رفتنت را چاره ای نبود !

می دانم رفتنت به خاطر من بود!

می دانم چون خاطره ای دور در یادت خواهم ماند !

ای کاش جز رفتنت چاره ای دیگر بود ..

ای کاش امیدی به بازگشتت بود ..

تو که آرام جانم بودی !

تو که مهربان یارم بودی!

تو که آمدنت مرحمتی الهی می نمود !

تو که مهربانانه مرا عزیز می داشتی !

تو که مرا یار خوب خود می خواندی !

        

برگرد .. برگرد که بی تو بودن را نتوانم !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 20:37  توسط خاطره  |