قلم به دست گرفتن و نوشتن دشوار نیست
اما گاه جوهر درون خشکیده است و دست به قلم نمی رود انگار
نوشتن از باید فراموش کردن کسی که نمی توان به خاطراتش سپرد .......
آری ! دستم به قلم نمی رود انگار....
دل زخمی است .. شانه ها تبدار .. بغض در گلو مانده
گاه دلتنگی را باران دیده آرام می نمود اما اینک دل جاری از دردی است که حتی
اشک مجالی برای آمدن ندارد ..که او نیز خشکیده است !
من رفتنت را تحمل نتوانم کرد چه رسد فراموش کردنت را !
از من نخواه .... نخواه که تو باشی اما در قلب من نه ..
آیا واقعا باید باور کنم..
رفتنت را
فراموش کردنت را
نبودنت را
نه ........ باور نمی کنم !
تنها امید من لحظه ای دوباره شنیدن صدای توست !
می دانم رفتنت را چاره ای نبود !
می دانم رفتنت به خاطر من بود!
می دانم چون خاطره ای دور در یادت خواهم ماند !
ای کاش جز رفتنت چاره ای دیگر بود ..
ای کاش امیدی به بازگشتت بود ..
تو که آرام جانم بودی !
تو که مهربان یارم بودی!
تو که آمدنت مرحمتی الهی می نمود !
تو که مهربانانه مرا عزیز می داشتی !
تو که مرا یار خوب خود می خواندی !
برگرد .. برگرد که بی تو بودن را نتوانم !