یه تفالی به حافظ زدم .....
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
امروز رفتم نمایشگاه مطبوعات
بد نبود .......
شاید هم با کمی اقماض ......خوب بود .......
داشتم به یه موضوعی فکر می کردم ...
همیشه شنیدیم که میگن : معلمی شغل انبیا است ..
اما
مگه نه اینکه خدا توی قرآن میگه :
و ما علی الرسول الا البلاغ
یعنی : هیچ وظیفه ای جز اطلاع رسانی از فرمان خدا به گردن پیامبران
نیست ..
.
.
.
اصحاب رسانه !!
یه کمی به این آیه و مضمونش فکر کنین ..........لطفا
درایت بعضیا مثال زدنیه .........
اینکه یه نفر با نگاهت بفهمه که نباید چیزی بگه .......
اینکه با یه نگاه بهت حالی کنه که الان بهتره چیزی نگه .......
اینکه با یه جمله در موردت حال بعضیا رو جا بیاره ........
اینکه ...............
خدایا ممنون که آدمای با درایت رو سر راه ما قرار میدی .......
خدایا ممنون که آدمای با درایت رو آفریدی ..........
هرچند به قول بیقرار
هیچ چیز به اندازه فهم و شعور عادلانه تقسیم نشده :
هرکس اعتقاد دارد به اندازه کافی از آن برخوردار است..
دیدن بعضی آدما شادی آفرین و دیدن یه عده دیگه تاسف برانگیزه ![]()
![]()
کار کردن توی بعضی حوزه ها سهل و فعالیت توی تعدادی از حوزه ها دشواره ![]()
![]()
هم صحبتی با بعضی ها لذت بخش و هم کلامی با یه عده از آدما زجر آوره ![]()
![]()
درست و غلطش رو نمیدونم
اما ...........
تحمل بعضی ها واقعا غیر ممکنه ![]()
![]()
اما ...........
وقتی یه نفر زمین و زمان رو بهم می ریزه تا تو رو ببینه و فقط در حد یه سلام نگاهش با نگاهت
آشنا بشه ....... دیدنش میشه .......... آرزو ![]()
![]()
![]()
درسته که گفتن انسان جایز الخطا است
اما خدا جوازی هم واسه خطا کردن برای انسان صادر نکرده .........
هی چپ و راست میگن انسان جایز الخطا است .........
گاهی دلم میخواد یه چیزایی بنویسم.........
گاهی دلم میخواد یه چیزایی بنویسم که بعضی ها نخونن ........
گاهی دلم میخواد یه چیزایی بنویسم که حرف ته قلبمه اما نگفتنش بهتره........
گاهی دلم میخواد یه کارایی بکنم که دلم میخواد............
گاهی چشمام رو می بندم که بعضی ها رو نبینم به این امید که اونا هم منو نبینن
اما نمیشه .............
گاهی حس میکنم چقدر خدا بین ماها غریبه .............
گاهی واقعا خدا غریبه ............
خدایا میدونم تو گاهی اما نه همیشه بین آدما غریبی
ولی کاری کن که من واسه تو غریبه نباشم ....
ماههاست که منتظرم تا شاید روزی برگرده ............
رفتن و نبودنش سخت بود........خیلی سخت
اما دو شب پیش که اسمش رو روی تلفنم دیدم خشکم زد...........
باورم نمی شد........
یعنی داشتم درست می دیدم ؟!
آره خودش بود......
توی یه لحظه همه جور فکری کردم .......
یعنی چی شده که با من تماس گرفته ؟
اون کسی نبود که برگرده ..........
اما درست بود .... خودش بود ....
لذت شنیدن صدای گرمش همه وجودم رو آتیش زد....
جواب دادم .... بله ؟
قلبم توی یه لحظه ایستاد و بعد به شدت به تپش افتاد.......
سلام .......خوبی؟
یه جوری سلام کرد و حالم رو پرسید که............
صدای تپش قلبم رو می شنیدم .... نگران بودم که اونم بشنوه .......
چقدر دلم واست تنگ شده ..........
و من تا صبح بیدار بودم..........
آشنایی با بعضی آدما درسته که تصادفیه اما دست بی صدای خداست.........
آشنایی با یه عزیز .......
آشنایی با یه دوست.........
آشنایی با یه همکار..........
وقتی کار خدا باشه زندگیت رو زیر و رو میکنه و ...........
چقدر خوبه تو اوج تنهایی خدا یه مهربون رو بهت هدیه کنه ........
الهی سپاس![]()
تا حالا دقت کردین کلمات آدمها چقدر تحت تاثیر شغلشونه ؟
توی نمازخونه نشسته بودیم ..........
چهار نفر بودیم و سه نفرمون یه نوع گوشی داشتن و هر سه رو کنار هم گذاشته بودن.........
یکی از بچه های سرویس ورزشی وارد نمازخونه شد و وقتی ما رو دید اومد پیش ما ............
تا نگاهش خورد به اون سه تا گوشی گفت: تیم ملی تشکیل دادین؟
خیلی جالبه که یه دختر به واسطه شغلش مثل پسرا حرف بزنه........![]()
آنگاه که آسمان ابری است
آنگاه که هوا سنگین و غبار انگیز است
آنگاه که زمین مجال زیستن به من نمی دهد
نام تو گوارای وجودم می شود و غبار از آئینه زنگار زده جانم می رباید..
نام تو با حضورت عجین می شود ، ابرهای آسمان قلبم می بارند و قطره قطره شبنم آرامش بر برگ
درختان کویر جانم هدیه می کنند..
آنگاه که حضورت تنها یادی است از لحضه های خسته
آنگاه که نام تو تنها مرهمی است بر دلهای شکسته
آنگاه که وجودت جاری است بر آسمان دیده
دستانم به دعا بلند می شود...
«اللهم عجل لولیک الفرج»
کاش هیچوقت نبودم تا چنین صحنه هایی رو ببینم
اصلا نمیتونم تصور کنم که این میهن عزیز منه که اینچنین آشوبزده شده..
تصور کشته شدن چند نفر بیگناه در عرض چند روز ......... واسم محاله..
خدا کنه هر چه زودتر تموم بشه .........
و تهران همونی بشه که ما همیشه داشتیم..آروم و امن و دوست داشتنی..
.
.
...........................................................................................چو ایران نباشد تن من مباد![]()
دلم میخواهد جوری دیگر بنویسم...........
با آشناترین کلمه و خالصانه ترین احساس......
دوست دارم به جای نوشتن نقش قلبی بکشم .. بسپارم به طنین تا دمادم عشق و ایمان بتپد...
دوست دارم آسمان قلبت آبی باشد و باغ دلت سبز و چشمه چشمت از باران عشق جاری!
دوست دارم نفست گرم باشد و دلت سراسر شادی!
دوست دارم دیدگانت بخندند و لحظه هایت سراسر امید باشند....
دوست دارم لبانت به شادمانی گشاده شوند و گونه هایت سرخی عشق را تجربه کنند....
دوست دارم دنیا به کام تو باشد و کام تو دنیا دنیا شیرین!
وای............
نمیدونم شکه شدم یا خوشحال
همه جور حسی داشتم .......
ذوق
هیجان
شادی
و شاید یه کمی غرور.......
وقتی دبیر سرویسمون گفت که : کارم عالیه
باورم نمیشد........
تازه اولین خبری بود که تهیه کرده بودم و فکر میکردم که اصلا امکان نداره که دبیر سرویس خوشش
بیاد چه برسه به اینکه ازم بخواد تصویری هم کار کنم ................
وای که چقدر هیجان زده شده بودم ................
دست دوستم رو گرفتم و محکم فشردم ............
دلم میخواست شادیم رو با یکی قسمت کنم........
چه روز خوبی بود
خاطره نوشتن یا نه ........ بهتر شروع کنم..
به خاطر سپردن اتفاقات تلخ و شیرین را دوست نمیدارم چه رسد به نوشتن آنها لیک درخواستی از
سوی عزیزی برای نوشتن خاطرات وشروع آن از اولین روز خبرنگاریم که از روی اتفاق برابر شده است
با سالروز تولدم مرا دست به قلم نمود و اینک با قلمی سیاه برپهنای سپید کاغذ می نگارم...
این را بگویم که نمی خواهم چون گزارشی خبری بنویسم .. می خواهم چونان نرم خبری شیرین
از سفر خاطره انگیزی به آن سوی دریا و غرق شدن در وسعت بیکرانش خاطراتی نرم بنگارم که هم
ذوق مرا برای ادامه نگاشتن برانگیزد و هم اگر روزی رهگذری چشمان گرم و مهربانش وقایع نوشته های
مرا خواند لبانش به شادی گشوده شود و برای ادامه قرائتش ترغیب گردد..........
ساقیا ...........
سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم که چه کن..........
از اهل دلی خود تو بگوی
شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار ![]()
میخ نیکی بنشان و ره تحقیق بپوی! ![]()
امروز آخـرین روز نـزو ل وحی است
روزی که حسن غریب مادر میشود...
و رضا چشم انتظار خواهر می ماند...
چند روزی است که باران نمی بارد و تازه همین دیروز فهمیدم که
ابرها هم دارند به ما خیانت می کنند...
نمی دانم ، مشکل از دستان من است یا خاک گلدانها و یا اصلاً همین باران
که هر چه مریم و نرگس می کارم بویی ندارد..!
دیدی چه شد؟!!.. می خواستم نام تورا بنویسم ، نمی دانم چه شد که نوشتم .. مریم ، نرگس..
شاید قلم ...
نه ...
شاید کاغذ ...
آن هم نه...
دارم به خودم خیانت می کنم...
*سید جعفر حسینی*
این نوشته ها دلنوشته های دوست عزیزم آقای حسینی است ........
لطف کرده منت گذاشتن و اجازه دادن تا این مطالب رو به عنوان پست استفاده کنم .......
ازشون ممنونم و واسشون آرزوی سلامتی دارم ......
وب سایت بسیار زیباشون هم با عنوان سکوت در پیوندها قرار داره که به دوستان مهربونم توصیه میکنم
حتما دیدن کنن.
دوستای گلم سلام
این چند وقته یه کمی گرفتارم .......
میرم .. بعد از کنکور برمی گردم .......
اما نظرات قشنگ و با محبتتون رو میخونم ..........
دوستیتان پایدار
التماس دعا ...........![]()
قلم به دست گرفتن و نوشتن دشوار نیست
اما گاه جوهر درون خشکیده است و دست به قلم نمی رود انگار
نوشتن از باید فراموش کردن کسی که نمی توان به خاطراتش سپرد .......
آری ! دستم به قلم نمی رود انگار....
دل زخمی است .. شانه ها تبدار .. بغض در گلو مانده
گاه دلتنگی را باران دیده آرام می نمود اما اینک دل جاری از دردی است که حتی
اشک مجالی برای آمدن ندارد ..که او نیز خشکیده است !
من رفتنت را تحمل نتوانم کرد چه رسد فراموش کردنت را !
از من نخواه .... نخواه که تو باشی اما در قلب من نه ..
آیا واقعا باید باور کنم..
رفتنت را
فراموش کردنت را
نبودنت را
نه ........ باور نمی کنم !
تنها امید من لحظه ای دوباره شنیدن صدای توست !
می دانم رفتنت را چاره ای نبود !
می دانم رفتنت به خاطر من بود!
می دانم چون خاطره ای دور در یادت خواهم ماند !
ای کاش جز رفتنت چاره ای دیگر بود ..
ای کاش امیدی به بازگشتت بود ..
تو که آرام جانم بودی !
تو که مهربان یارم بودی!
تو که آمدنت مرحمتی الهی می نمود !
تو که مهربانانه مرا عزیز می داشتی !
تو که مرا یار خوب خود می خواندی !
برگرد .. برگرد که بی تو بودن را نتوانم !
برای پرورش روح ما مکان تنگ است ![]()
بیا به عرصه میدان لا مکان برویم ![]()
دو روز عمر تمتع نمی دهد برخیز
که همچو خضر پی عمر جاودان برویم ![]()
دل از ملازمت تنگنای تن بگرفت ![]()
بیا بیا به خلوت سرای جان برویم
قلم دردستان خسته و فسرده ام می لرزد
گویی تکه تکه های کلمات اشکهای روان قلمند .....
به یاد غربت باران
به یاد سینه عطشان
به یاد چشمان پر از امید طفلان
به یاد لب تشنه و مشک صد پاره
ای قلم بنویس بنویس از این حضور دلتنگی
از سینه ای دلتنگ ..
ازکمری شکسته ..
دستانی بریده..
و خونی که به آستان آسمان هبه شد..
دلتنگی را چاره ای نیست جز باران دیده ........
این مطلبی که می خوانید از یک پسر بچه ی سیاه پوست می باشد که در سال ۲۰۰۵
کاندیدای جوایز بین المللی گشته است...
من یه آدم سیاهم.....
وقتی به دنیا می ایم ... سیاهم!
وقتی بزرگ می شوم... سیاهم!
وقتی می ترسم........... سیاهم!
وقتی مریض می شوم...سیاهم!
وقتی می میرم... هنوز سیاهم!
و تو آدم سفید...
وقتی به دنیا می یای... صورتی !
وقتی بزرگ میشی ... سفیدی!
وقتی میری زیر آفتاب... قرمزی!
وقتی می ترسی... ..... زردی !
وقتی مریض میشی... سبزی!
وقتی می میری.... خاکستری!
و تو به من میگی............ رنگین پوست......!؟
ای کاش اگر پوستمان هم رنگین کمان باشد...........لااقل قلبمان یک رنگ بیشتر نداشته
باشد...![]()
سرزده از کوچــــه ها عطر جنون
در مسیر
جوی ها پر گشته
.
.
خون
روزی پیمبر حق فرمود:
برای هر دینی آفتی است و آفت دین اسلام بنی امیه هستند.
روزی نوای حقی بلند شد که :
مسیح را مسیحیان نکشتند .. چگونه است که مسلمانان امام خود را میکشند؟
واینک......
دستی به نشانه پاسداشت ریختن خون ناحقی دست دیگری را می فشرد ...
جام شراب میان دستان دو تن تفسیراز پشت خنجر به تنه تنومند اسلام زدن است..
ای قوم عرب.....!
شما که خود ماه های حرام را حرام نامیدید..
اکنون محرم است.......... ماه حرام است..
در ماه حرام خون برادران می ریزید.........؟
شرمتان باد که
پیش از این نیز حسین را در ماه حرام به خون غلطاندید.........!
یکی می پرسد:
اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟
برایش صادقانه می نویسم :
برای آنکه باید باشد و نیست...........
دل ............ بارانی
قلب............خسته
ذهن............آشفته
اما قدمهایم استوار است و محکم .....
و خدایی که در این نزدیکی است.......![]()
نزدیک یه ماه دیگه کنکور ارشده و من اصلا آمادگیشو ندارم .........
همه سعی می کنن یه جوری به یه طریقی بهم روحیه بدن اما توی این وضعیت
آشفته من ..........
خودم میدونم که ناامیدی بهترین حربه شیطونه ........
اما انقدر وضعیت زندگیم آشفته بازاره که شیطونم اگه بیاد و بخواد سری به کلبه
ویرون من بزنه یه دعایی واسم میکنه و میره ..........
سال گذشته در عین حال که بدترین سال زندگیم بود بهترین سال هم بود .........
دلیلش بماند که اصلا گفتنی نیست!
امسالم دنباله همون مسایل ادامه داره اما به لطف خدا داره کم کم تموم میشه .
با وجود همه این مشکلات تنها چیزی که منو سرپا نگه داشته ...........
توکل به خداست!
خدایا ...................دوستت دارم ![]()
قبلا شنیده بودم که :
گاهی که نمیتونیم بنویسیم شاید سکوت بهترین جمله باشه!![]()
اما این چند وقته خودم معنی این جمله رو با تمام وجود احساس کردم.
یه دوستی دارم که خیلی نمی بینمش اما گاهی به صورت پیامک یا تماس تلفنی
باهاش ارتباط دارم ........
قبلنا احساس خوبی نسبت بهش نداشتم اما سر یه جریانی یه جورایی کمکم کرد
که هر کس جای اون بود نه تنها کمک نمی کرد که تازه فرصت سوء استفاده رو پیدا
می کرد !
حالا هم با خلوص نیت سر بزنگاه میاد و دست بی صدای خدا میشه و .............
گاهی دلم میخواد باهاش تماس بگیرم و بگم که این دفعه بدون زحمت و بدون هیچ
بهانه ای فقط میخوام ببینمت ........![]()
نمیدونم ........
اما احساس می کنم با هیچ جمله و با هیچ نوشته ای نمیشه ازش تشکر کرد هر
چند که اون اصلا منتظر تشکر نیست ..........
فقط چند ثانیه ای تمام زحماتشو توی ذهنم یاد آوری می کنم ........
شاید سکوت بهترین جمله باشه .........!
خوشا به حالش که انقدر خالصه و مهربون!![]()
دیروز استادمون برگه طرحمو داد و کلی هم تشکر کرد که .............
اما جالبتر از پذیرفته شدن طرحم توی شورای طرح وبرنامه و
خوشحالی زاید الوصف من کار یکی از بچه های کارگاهمون بود.......
برگه های منو خواست و گفت که : چقدر خططون قشنگه ........
و من با یه نگاهی که خودمم نمیدونم باید اسمشو چی بذارم گفتم :
ممتاز انجمن خوشنویسانه !
اون آقا اضافه کرد که :خیلی خط جالبی دارین همه جملات
وکلمات در یک راستا و خیلی مرتب کنار هم نوشته شدن
و گفت که خط خودش اصلا خوب نیست!
منم ادامه دادم که :میتونم طی چند جلسه
خطشون رو به صورت یه خط متوسط عوض کنم ............. اونم
تضمینی!و استادمون که اینهمه اعتماد به نفس منو دید گفت :
میخوام یه چیزی در مورد خط خوب بگم و اون اینه که :
خط خوب نشان دهنده شخصیت دانش شماست!
منم با همون اعتماد به نفسی که قبلا براتون گفتم
یاد آور شدم که:
پس من دانشمند کلاس شما هستم!![]()
اما از شوخی گذشته یادمون باشه که علی علیه السلام
می فرمایند:
«حسن الخط نصف العلم».......
«خط خوب نیمی از دانش است»![]()
گاه می اندیشم که ای کاش حجت حق مجالی برای ظهور می یافت و ما فرصتی
برای حضور............
اما زمانه آنچنان در گرداب اندیشه های پلشت گرفتار آمده که جایی برای
حتی یک قدم به خیر نیست!
اما گاهی نیز فکر می کنم که حتما اگر او بیاید گیتی را سراسر عطر عدالت
می بخشد و زمین وعده گاه میزان خواهد گشت!
اما آیا عمر اندک فرصت ماندن و دیدن آن لحظات وخوش نفسی در آن فضای
دل انگیز بهاری را خواهد داد؟
شاید آری........ شاید هم که نه!
همه آرزومند ملتمس و منتظرند تا شاید از پس پرده غیبت به در آید و بر این جانهای
خسته در قفس نگهی آشنا بیندازد.
چشمانم نمین است و شانه هایم تبدار ......
لرزان و افسرده در پی دامانی پاک که سر به آغوشش بسپارم و اندکی آسوده گردم.
اما آیا تا من جرعه آخر جام عمر را ننوشیده ام خواهد آمد تا جام شرابم
دوباره لبریز گردد و اینبار مستی بوی تازه ای به خود گیرد............؟